تطابق مصداقی "حذف لایه به لایه" و "کرختی جذام وار"

به نام یگانه دادگستر هستی

(برای دکتر زید و داش عبدالله که همواره از غیرخودی شدن امتناع می ورزیدند)

توضیح: دیر زمانی است که بسیاری از دوستان به طرق گوناگون پیامهای گلایه آمیزشان را به خاطر تعلل صاحب این قلم در تحریر وقایع و ابراز مواضع، مبذول داشته و مطالب این وبلاگ را به کهنگی و صاحبش را به کاهلی متهم می سازند. لذا این سطور را نه صرفا به خاطر رد گلایه های آنان، بلکه به جهت ابراز دغدغه هایم برای ایران عزیز و بروز دلتنگی هایم برای دوستان دربند -که به خاطر تعداد بی شمارشان از ذکر نامشان معذورم- به رشته تحریر در می آورم.

واقعا نمی دانم از کجا باید گفت و یا حتی نوشت. ابعاد وقایع -و یا شاید بهتر باشد بگویم فجایع- اخیر آنقدر گسترده و متنوع بوده که به واقع زبان از توصیفشان باز می ماند. رخدادهایی که نظایرشان را تنها در کتب تاریخی خوانده، در فیلمها دیده و نهایت امر در اخبار رسانه ها از ینگه دنیا دریافته بودیم، امروزه در حالی به آسانی در گوشه گوشه این خاک خودنمایی می کنند، که گویی جزئی از ارزشهای اسلامی اند و فضایل انسانی!!!

همواره در موقعیتهای متعدد به این گزاره "کارل مارکس" برخورده بودم که:«انقلاب فرزندان خود را می بلعد» و به دفعات مصادیق این تئوری را در کتابها و مقالات متعدد درک کرده بودم، اما هرگز تصور نمی کردم که روزی این تئوری به خود من نیز به تجربه اثبات گردد. به گونه ای که؛ بسیاری از آنانی که الگوی نظری و عملی تعداد بیشماری از هم نسلان من و یا حتی خودشان به شمار رفته، و هر کدامشان جزئی از رزومه نظام جمهوری اسلامی به حساب آمده، و طبیعتا صفحاتی از تاریخ این مملکت را بخود اختصاص داده، قطع به یقین نیز منشاء اثراتی -مثبت یا بعضا منفی- برای آن بوده اند، اکنون در انتظار اثبات خیانت خود به نظام و کشورشان، توسط اشخاصی هستند که کوچکترین موردی از حضور آنان در حساسترین روزهای این کشور -که مدام داعیه حراست از آن را دارند- به چشم نمی خورد.

براستی چقدر تلخ و دردآور است اندیشیدن به اینکه یک ملت در طول سه دهه، رخدادها و بحرانهای متعددی چون؛ انقلاب 57 و پس از آن جنگی تمام عیار را از سر بگذرانند و در این مسیر هزینه هایی گزاف -چه جانی و چه مالی- را نیز متحمل شوند، اما آن زمان که هنگامه بهره مندی آنان از نتایج این استقامتهاست، بنا به زور و اجبار باید تاراج دستاوردها، استحاله ارزشها، مصادره آرمانها و پرپر شدن جوانهایشان را به نظاره بنشینند و اسفبارتر؛ پدید آمدن احساسی در آنهاست، مشابه آنچه قبل از انقلاب 57 دریافته بودند و به دنبال آن ابراز ندامت از پیمودن این راه سی ساله. چه شخص یا اشخاصی مسئولیت این دستاورد را بر عهده می گیرند؟

به یاد می آورم روزی از روزهای منتهی به بیست و چهارم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش(روز برگزاری انتخابات مجلس هشتم) را، که از سوی دفتر سیاسی استانداری خراسان رضوی به همراه تعدادی دیگر از فعالین سیاسی(از طیفهای مختلف) به محل استانداری دعوت شدیم. از قضا جلسه بدی نبود -حداقل برای بیان نظرات- . بر خلاف بسیاری از جلساتی از این دست جنبه تبلیغاتی نداشت و سخنرانان آن هم از میان جریانات مورد پسند -از قبل- انتخاب نشده بودند. گویی بیشتر جنبه مشورتی داشت و به هر دلیلی آقای آصفی(مدیر کل سیاسی وقت استانداری) -گویا به نمایندگی از دیگر مسئولین- آمده بود تا پس از ایراد خطابه ابتدایی جلسه، شنونده هم باشد.

در آن جلسه، تحلیلی را تحت عنوان "حذف لایه به لایه" از فضای جامعه ایران ارائه نمودم، که به نوعی مبنای بیانیه انتخاباتی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاههای فردوسی و علوم پزشکی مشهد در آن سال گردید و چند مقاله دانشجویی نیز بر اساس آن در نشریات دانشجویی آن زمان به رشته تحریر درآمد. بر اساس این تحلیل، که سعی داشتم تصویری از قشربندی موجود در جامعه ایران را در بستر یک فرآیند تاریخی به تصویر کشم، ابراز داشتم: «بنده بر این باورم که در انقلاب ایران، بخشی از جامعه، بر بخشی دیگر -فارغ از نسبت بینشان- چیره گردید. سپس عده ای از اعضای بخش مغلوب به قواعد تعیین شده توسط بخش غالب تن داده و به گذران زندگی روزمره خود پرداختند و عده ای از آنان نیز به ترک ایران مبادرت ورزیدند(یادآور می شوم که منظور از دسته بندی افراد جامعه به دو بخش غالب و مغلوب، اشاره به مخالفین شاه از یک سو و طرفداران او از سوی دیگر می باشد). از آن پس شاهد رقابتی درونی در میان اعضای بخش غالب -که طبیعتا اداره امور کشور را در عرصه های گوناگون در دست داشت- بودیم. در اثر این رقابت، هر روز قسمتی از افراد این بخش حذف شده و یا به عبارتی از دایره خودی ها بیرون می افتادند... . خروج نیروهای مشارکت کننده در انقلاب، با اقدامات سازمان مجاهدین خلق آغاز، و با استعفای دولت موقت، خانه نشینی نیروهای خط امام، رد صلاحیت فله ای اصلاح طلبان و ... ادامه یافت. تا آنجا که حزبی چون؛ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران که روزگاری، خود، قائل به تئوری "خودی و غیرخودی" بود و با طرح این تئوری، خود را در دایره خودی ها تعریف می کرد نیز به بیرون از این دایره رانده شد و در میان غیرخودی ها جای گرفت». در ادامه ابراز نگرانی نمودم که: «نمی دانم این فرآیند حذفی، تا به کی قرار است ادامه داشته باشد، اما خوب می دانم که این پروسه(حذف لایه به لایه) حاصلی جز هر چه محدودتر شدن دایره خودی ها و در مقابل گسترده تر شدن دایره غیرخودی ها نخواهد داشت...». و حتی اعضای حاضر در جلسه را از عواقب جبران ناپذیر این روند تحذیر دادم و در پایان گفتم: «ترس من از فرا رسیدن آن روزی است که تنها چند نفر تحت عنوان "خودی" بر مسند اداره امور بنشینند و در مقابل، شاهد خیل عظیمی از مردم باشیم که عنوان "غیرخودی" را با خود یدک می کشند(مردمی که در صورت دارا بودن یکسری از مولفه ها، می توان نام "ملت" نیز بر آنها نهاد)».

گاهی اوقات به وقوع پیوستن پیش بینی های اجتماعی می تواند -حداقل برای پیشگویش- مسرت بخش و شادی آفرین باشد، اما یقینا حدوث پیش بینی هایی از این دست -برای من- جز افزون شدن درد و حسرت، هیچ چیز به دنبال نداشته و نخواهد داشت. براستی چقدر تلخ و دردناک است، شنیدن تائید وقوع "حذف لایه به لایه" از زبان میرحسین موسوی -در اولین مصاحبه ویدئویی اش، بعد از انتخابات- آن هنگام که صحبت از دچار شدن نظام به نوعی "کرختی جذام وار" به میان می آورد که هر روز تکه ای از آن جدا می شود، بدون آنکه خود بفهمد. صادقانه بگویم: تاکنون تواردی نظری از این تلختر در کامم ننشسته بود.

وقتی موسوی، کروبی و یا حتی خاتمی مسئول ناامنی ها خوانده می شوند! وقتی بهزاد نبوی-این چریک پیر- ، میردامادی-برادر محسن تسخیر سفارت آمریکا- ، تاجزاده، رمضان زاده، صفایی فراهانی، ابطحی و ... که هر یک عهده دار نقشهایی کلیدی در همین حکومت بوده اند، به عنوان عوامل نابسامانیها در مقابل انظار مردم به دادگاه آورده می شوند! وقتی حتی مراجع تقلید نیز از آماج حملات در امان نیستند! وقتی...! وقتی...! وقتی...! دیگر دکتر(زیدآبادی) و عبدالله(مومنی) که جای خود دارند. اینان هیچگاه نه در حکومت شریک بودند، نه می خواستند و نه می توانستند. چرا که پیشتر، اسلافشان را از دایره خودی ها بیرون رانده بودند و گویی در این کشور، یک بار سلب صلاحیت از یک تفکر مترادف است با وضع قانونی ابدی برای همه اعصار و قرون، بی آنکه کوچکترین توجهی به سیر تحولی جامعه و نیازهای مردمش بیندازند.

از دکتر گفتم، نه به خاطر اینکه دبیرکل سازمان متبوعم است. بلکه او را پیش از اینها نیز به عنوان انسانی والا، شریف، صبور، عالم و بی ادعا می شناختم، که علیرغم تمامی محرومیتهای علمی و شغلی، همواره به چیزی جز خیر عمومی نمی اندیشید. به واقع، اندیشیدن به اینکه بر او چه رفته است در زندانی که خودش آن را به قبر تشبیه می کند، تا حدی که او را وادار به فریاد زدن می کند و اقدام به خودکشی، قلب من و همه دوستانم را -که حتی یکبار هم صدای بلند او را نشنیده ایم- در سینه می فشارد. مگر می شود یک انسان را صرف دارا بودن نگاهی متفاوت و ابراز آن تنها با قلم و بیان، از طبیعی ترین حقوق انسانی اش -که همانا پیگیری دغدغه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اش است- محروم نمود؟! آن هم دکتر زید را که حیات و مماتش در گرو اندیشه و قلمش می باشد. آری، طبیعتا او این خواسته بازجویان را هرگز نمی توانست بپذیرد، اما دادگاه که می توانست!!! و عبدالله. آه... . دلم لک زده است برای "داش امیر" گفتنش. برای این دوست و برادر قدیمی چه می توان گفت. برای او که از جوانیش هیچ نفهمید. بهترین روزهای عمرش را یا در تکاپو و اضطراب بود و یا در دادگاه و زندان. براستی او تقاص چه چیز را پس می دهد؟! تقاص انسان دوستی و وطن پرستی را؟! تقاص ترجیح ماندن بر رفتن را؟! تقاص به دوش کشیدن بار امانت برادر شهیدش را؟! تقاص شرکت در انتخابات -و ترغیب مردم به مشارکت- و تحریم نکردن را؟! تقاص چه چیز را؟! یادت هست عبدالله، سال 84 که در مجموعه دفتر تحکیم وحدت بحث عدم شرکت در انتخابات را مطرح کردیم و بر آن پای فشردیم، چقدر نازمان را کشیدند! و اکنون که در تنور انتخابات دمیدیم...!!! چگونه می توانند نقش ما و همفکرانمان را در میزان مشارکت مردم در انتخابات نادیده بگیرند؟! چطور می شود که تا آخرین ساعات روز 22 خرداد 88 همه ما را با عناوینی چون؛ مردم همیشه در صحنه، ملت ایران، پشتوانه نظام و ... خطاب کنند و از صبح فردا، به چشم اغتشاشگر، برانداز، خس و خاشاک و ... به ما بنگرند؟! در کجای دنیا؟! کجای تاریخ؟! کجای ایران؟! کجای اسلام؟! اینگونه بوده است.

مخلص کلام؛ بر تمامی آنانی که دل در گرو دین و ملت دارند و در این مسیر به چیزی جز منافع ملی -به معنای خیر همگانی- نمی اندیشند، لازم و واجب است، فارغ از هیاهوها و جنجالهای سیاست بازان و اقتدارگرایان -که گویی دامن زدن به این اضطراب اجتماعی نشات گرفته از فضای پلیسی و امنیتی، ضامن بقاء و تضمین کننده مطامعشان است- توجه خویش را معطوف به این فرآیند حذفی -که متاسفانه، دیگر برای مردم نیز عینی و ملموس گردیده- نموده و راهکاری برای بازتولید و یا بازسازی اعتماد عمومی آسیب دیده و یا بعضا از دست رفته جامعه بیاندیشند.

در آستانه عید سعید قربان، از پیشگاه خداوند رحمان، سعادت به قربانگاه بردن نفوس اماره را برای همگان خواهانم.

چهارشنبه 88/9/4

آغاز به كار ادوار تحكيم وحدت خراسان

به نام خالق هستي بخش

سرانجام شعبه خراسان سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي(ادوارتحكيم وحدت) در آستانه سال نو، با برگزاري دو برنامه در هفته گذشته؛ مراسم افتتاحيه(كه با حضور دكتر زيدآبادي-دبيركل سازمان- همراه بود) در روز سه شنبه 20/12/87 و گراميداشت روز جهاني زن(8 مارس) در روز چهارشنبه 21/12/87 آغاز به كار كرد.

در حكم صادر شده از سوي دبيركل و براساس مصوبه شوراي مركزي سازمان، مسئوليت شعبه خراسان سازمان دانش آموختگان به اين حقير واگذار گرديده تا به همراه دوستان گرانقدرم نسبت به انجام فعاليتهاي اين شعبه اقدام نمائيم.

لذا اسامي و مسئوليت اعضاي شوراي شعبه خراسان به شرح ذيل اعلام مي گردد:

1- امیر اقتنائي: مسئول شعبه

۲- میثم امانی: دبیر کمیته سیاسی

۳- سید احسان باقرزاده: دبیر كميته تشکیلات

۴- پوریا براتیان: رئیس شورای مرکزی

۵- سید حسین جاودانی: نايب رئیس شورای مرکزی

۶- ابوالفضل حاجی زادگان: دبیر کمیته حقوق بشر

۷- علی صابری: دبیر کمیته روابط عمومی

۸- احمد ظریفیان: دبیر کمیته آموزش

۹- مجید لگزیان: دبیر کمیته پشتیبانی

۱۰- سمانه محمودی: دبیر کمیته زنان

۱۱- علیرضا مهربان: دبیر کمیته فرهنگی

در پايان ضمن آرزوي سالي سرشار از آسايش، شادكامي و بهروزي براي همگان، بر خود لازم مي دانم، نوروزگان؛ اين كهن يادگار قوم آريا را به همه شمايان، تمامي ايرانيان و نيز پارسي زبانان اين كره خاكي تبريك و تهنيت گويم.

*پيوست: گزارش كامل مراسم افتتاحيه و نيز صحبتهاي من را مي توانيد علاوه بر سايت ادوارنيوز(كه ورود به آن به فيلترشكن نياز دارد)، در لينك زير هم مشاهده نماييد.

http://eslahat.org/news/Details.asp?Index=597&activestatecode=१३

سه شنبه 27/12/87

کارگاه آموزشی

به نام خدا

به دعوت دوستان فراکسیون مدرن انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاههای فروسی و علوم پزشکی مشهد مقرر گردیده، در کلاسهایی که از امروز تحت عنوان "تشکیلات؛ رفتار جمعی، هویت فردی" برگزار می گردد، حاضر شوم. در این جلسات که دوشنبه هر هفته از ساعت 12 الی 13:30 در محل سالن شورای مجتمع کانونهای فرهنگی و هنری دانشگاه فردوسی تشکیل خواهد شد، سعی خواهم کرد با "رویکردی جامعه شناختی به مقوله تشکیلات" نگریسته و هر آنچه در طول این سالیان، تجربه نموده و فرا گرفته ام، بی هیچ کم و کاستی در اختیار مخاطبان قرار دهم.
امیدوارم تئوریک بودن این کلاسها، موجبات عدم رغبت و گرایش جوانان و دانشجویان پرانرژی را فراهم نیاورد. هر چند که -طبیعتا- نباید انتظار میزان مشارکتی، به قرینه سخنرانی ها و مناظرات سیاسی خود و یا دیگران را از آنان داشته باشم، اما حداقل، ضرورت حضور آن دسته از جوانان ودانشجویانی که خود را پیگیر و فعال دانسته و به طور مداوم از بسته شدن فضای سیاسی و دانشگاهی می نالند و بر لزوم گسترش فعالیتهای جمعی تاکید می ورزند را انتظاری نابجا نمی دانم. چرا که؛ اگر چه این جلسات به همت دوستان انجمنی تدارک دیده شده است، اما در واقع حرکتی است در راستای رفع نیاز آن دسته از دوستان جوان و دانشجو.
در پایان لازم می بینم که میلاد رادمردی از سلاله پاکان، عالم آل محمد(ص)، حضرت علی ابن موسی الرضا(ع)، که سالیانی است در سایه سار رحمت و عطوفت بیکرانش آرمیده ام را به همه ارادتمندان ایشان شادباش گویم.
دوشنبه 20/8/87


"اوباما"؛ آیا براستی او با ماست؟!!!

به نام خداوند بخشنده مهربان

علیرغم درگیری شدید ذهنی و بی حوصلگی مفرط در مکتوب نمودن آنچه در ذهن دارم -که البته از بابت این عامل دوم، تاکنون، فراوان مورد سرزنش واقع شده ام- رفتار و مواضع بسیاری از نزدیکان و اشخاصی که به نوعی با هم در تعامل می باشیم -طی روز های گذشته- مرا بر آن داشت تا نکاتی هر چند کوتاه را در ارتباط با یکی از مهمترین رویدادهای سیاسی چند ماه ی اخیر در عرصه جهانی، به رشته تحریر درآورم.
سرانجام، انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا با پیروزی "اوباما"ی دموکرات بر "مک کین" جمهوریخواه به پایان رسید. با اینکه بسیاری از تحلیلگران، شکست کاندیدای جمهوریخواهان(مک کین) را به منزله افول سمبل "قدرت" در عرصه دیپلماسی بین المللی آمریکا برشمرده اند، اما به راحتی نیز نباید از کنار ظهور مجدد سمبل "اقتدار" در این عرصه گذشت.
آری؛ از منظر نگارنده اگر جمهوریخواهان مظهر قدرتند و این توان را دارند که به سان دیوانگان، سراسر جهان را به بهانه ای چون: مقابله با تروریسم به آتش کشند، در مقابل آنها دموکراتهای مقتدر، به بریدن سر همان تروریسم-البته با پنبه- نیک واقفند. چرا که-به عنوان مثال- با نگاهی به تاریخ، به وضوح درخواهیم یافت که همواره تکیه دموکراتها بر مسند ریاست جمهوری آمریکا، منشاء چه تغییراتی در رفتار حاکمان بوده و به دنبال آن، چه اثرات مثبتی در عرصه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و به طور کلی؛ مدنی در ایران داشته است. هر چند به قدرت رسیدن جمهوریخواهان نیز همواره باعث تغییر در رفتار حاکمان ایران گردیده است، اما این تغییر رفتار-به لحاظ جهتگیری- هرگز مشابه تغییراتی از نوع قبلی نبوده و فعالین عرصه های مختلف را با تنگناها و محدودیتهای فراوانی روبرو ساخته است. مثلا: به قدرت رسیدن "ترومن" دموکرات، رخدادی چون: "انقلاب سفید"(سوای از سوگیریهای سنتی و مذهبی) را در ایران در پی داشت، یا ریاست جمهوری "کندی" دموکرات به باز شدن فضای سیاسی در برهه ای از دوران پهلوی دوم انجامید و طرفه آنکه؛ مقارن با شعار حقوق بشرخواهی "کارتر" دموکرات بود که عصر انقلابات بشر با پیروزی انقلاب اسلامی ایران به پایان رسید. و حتی شاید بتوان حضور "کلینتون" دموکرات در کاخ سفید را بی ارتباط با پیدایش پدیده "دوم خرداد 76" ندانست. اما در مقابل همه اینها نگاهی هم بیاندازید به دوران اشخاصی چون: "نیکسون" جمهوریخواه که "محمد رضا شاه" را به ژاندارم منطقه مبدل ساخت و یا روی کار آمدن "ریگان" جمهوریخواه که ماجرای "مک فارلین" را در پی داشت و نیز همین دوران "بوش"(پسر) که از قضا جمهوریخواه بودن وی و به تبع آن جنگ طلبی هایش، انحصار قدرت و شدت یافتن سیر تحدید آزادیهای مدنی را در کشورمان به ارمغان آورده و در پیدایش اوضاع نابسامان کنونی نیز قطعا بی تاثیر نبوده است.به طوری که باید گفت: اگرچه -عمدتا- با روی کار آمدن دموکراتها در ایالات متحده، شاهد بهبود نسبی اوضاع به نفع فعالین عرصه های مختلف مدنی در ایران می باشیم، اما –قطعا- این به معنای تلطیف مواضع آمریکاییان در قبال حکومت ایران نمی باشد. تا بدانجا که ممکن است، فشارهای نه چندان آشکار آمریکاییان دموکرات(در زمینه نقض قوانین حقوق بشر و آزادیهای مدنی و...) عرصه را بر حاکمان فعلی ایران تنگتر نیز بنماید.
حال آنکه سردمداران ایران با توجه به رخدادی به ظاهر مهم(انتخاب یک رئیس جمهور رنگین پوست)، که دیگر برای خود آمریکاییها از اهمیت سابق برخوردار نبوده و از مسئله ای طبقاتی تا حد امری سمبلیک تنزل یافته است، آنچنان مشعوف گردیده اند که بدون هرگونه توجهی به مناسبات میان دو کشور ایران و آمریکا، مواضعی اتخاذ کرده و رفتارهایی انجام داده اند که نه تنها با منطق دیپلماسی بین المللی هیچ سنخیتی نداشته، بلکه در چهارچوبه عقلانیت سیاسی نیز قرار نمی گیرد. شاید بتوان از پیام تبریک "دکتر احمدی نژاد" به عنوان برجسته ترین و بارزترین این مواضع و رفتارها یاد کرد.
اما در آن سوی آتلانتیک، شب گذشته -به وقت تهران- پرزیدنت منتخب؛ سناتور "باراک اوباما" در اولین کنفرانس خبری خود، که بر خلاف ذهنیت ما ایرانی ها، کمتر از بیست دقیقه به طول انجامید!، پس از تشکر از پرزیدنت "بوش" -به خاطر دعوت از او و همسرش به کاخ سفید جهت قرار دادن آنان در جریان اوضاع و احوال ایالات متحده- و توصیف اینکه حل بحران اقتصادی آمریکا در اولویت برنامه هایش خواهد بود، ضمن ارائه پاسخهای کلی و مختصر به خبرنگاران، مدام بر این نکته تاکید می ورزید، که: "ایالات متحده در هر برهه زمانی تنها یک رئیس جمهور داشته و تا 20 ژانویه نیز آقای بوش رئیس جمهور آمریکا می باشند" البته تحلیل این رفتار "اوباما"،خود، زمان و مجالی دیگر طلب می کند.
اما نکته جالب این کنفرانس خبری که به صورت زنده پخش می شد، پاسخ او به تنها سئوال مرتبط با سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا بود که از قضا خبرنگار سئوال کننده به نامه "دکتر احمدی نژاد" اشاره نموده و خواستار اعلام موضع وی در قبال ایران شد که او نیز به گونه ای قاطعانه ابراز داشت: "من هم در جریان ارسال این نامه قرار گرفته ام، ولی تنها سه روز از زمان انتخابات می گذرد و من هنوز فرصت نکرده ام آن را بخوانم. در فرصتی مقتضی آن را خواهم خواند و پاسخ مناسبی به آن خواهم داد. اما چیزی که مسلم است، این است که؛ ایران نباید به تسلیحات اتمی دست یابد و ما این نکته را هم مد نظر قرار خواهیم داد که ایران از گروههای تروریستی حمایت کرده است".
براستی نمی دانم، باتوجه به این سخنان "اوباما"، آیا هنوز هم دولتمردان ایران چون قبل می پندارند؛ با تغییر یک رئیس جمهور در آن سوی آبها، معجزه ای در جهان به وقوع خواهد پیوست، و کماکان با خود می گویند: "او با ماست"؟!!!
به هر حال امیدوارم(چرا که آدمی به امید زنده است)، مواضع اخیر آقای "اوباما" مصداق موجهی باشد بر گزاره "العاقل یکفیه الاشاره". انشاءا... .
شنبه 18/8/87


امید و انتظار در جهانبینی توحیدی

به نام خداوندگار مردان راه حق و آزادی

مدتی بود که قصد داشتم نوشتن در این "فضا"(وبلاگ) را شروع کنم، اما "بهانه ای"، یا شاید بهتر باشد بگویم؛ "مناسبتی" دست نمی داد تا این امر صورت پذیرد. تا اینکه شب گذشته یک sms از سوی دوستی -که از قضا یکی از مدیران عالی در دولتهای قبل بوده و اکنون تنها به حضور در بنیاد باران اکتفا نموده- به دستم رسید، بدین مضمون: «چه انتظار عجیبی! تو بین منتظران هم، عزیز من، چه غریبی! عجیب تر که چه آسان، نبودنت شده عادت. چه بی خیال نشستیم، نه کوششی، نه وفایی. فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...» و در ادامه خواسته شده بود که برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان(عج) صلواتی بفرستیم.
در ابتدا متن پیام، احساسی را به لحاظ عاطفی در من برانگیخت. اما تقاضای خواسته شده در ادامه آن، بینشی "پارادوکسیکال"(متناقض) را در ذهنم تداعی می کرد، که گویی بیش از اینکه نشات گرفته از ذهنیت فرستنده پیام باشد، ناشی از کنشی سنتی است. "کنش سنتی" بدین معنا که؛ علیرغم اذعان فرستنده، به سستی و کم کاری مریدان امام زمان و بسنده نمودن آنان به صورتهایی ظاهری از انتظار- که از فحوای متن ارسالی بر می خیزد- خود او نیز ناخواسته و بر حسب عادتی تاریخی، به انجام یکی از جلوه های آن(صلوات برای سلامتی و ظهور) مبادرت ورزیده است.
انتظار و یا به عبارتی عقیده به آینده(Futurism) مسئله جدیدی نیست که مختص عصر ما باشد، بلکه "مسئله انتظار" امری است فطری. از آن بابت که قدر مشترک بین همه انسانها، ادیان و اندیشه های مختلف در طول تاریخ بوده است. شاید بتوان ابتدایی ترین تبلور انتظار را مربوط زمانی دانست که "بشری" برای اول بار مظلوم واقع شد و امید به یک "نجات دهنده" در دلش رشد یافت. پس "امید" اساس فلسفه انتظار است. و لذا بایسته است که این امیدواری -طی سالیان دراز و در بستر انتظار- مایه "پویایی" آدمیان باشد و نه عامل "ایستایی" آنان.
اما در طول تاریخ بارها شاهد این بوده ایم که منتظران ظهور، با توسل به صورتهای -صرفا- ظاهری، نه تنها عدم پویایی و در نتیجه آن، ایستایی حیات خود و همنوعانشان را به ارمغان آورده اند، بلکه میدان را برای تاخت و تاز آنانی مهیا ساختند که یا آگاهانه و عامدانه و یا از روی جهالت و نادانی، با قرائتهایی نادرست و بعضا متحجرانه از فلسفه انتظار، باعث پسرفت جوامع بشری گردیده اند.
در ایران ما نیز افرادی از این دست، کم نبوده و نیستند. افرادی که یک روز مدعی نمایندگی منجی موعودند! و دیگر روز ادعای ساختن جامعه ای مهدوی را سر می دهند! روزی خود را حامل پیامی از سوی امام عصر معرفی کرده! و روزی دیگر... . جالبتر از همه اینکه -در کنار اینها- هر از گاهی خبر از ظهور یک امام زمان "جدید" نیز به گوش می رسد! آری، رویدادهایی از این دست بارها و بارها در طول تاریخ ما رخ داده؛ تاریخی که درازایش اگر از عمق فرهنگ و اعتقادات مردمان ایران زمین بیشتر نباشد، یقینا کمتر نیز نخواهد بود. و در این بین هر که از دایره این مدعیان خارج بوده، آنان را یا جاهل پنداشته و یا کلاش و سودجو، یا متحجر فرض نموده و یا بیماری روانی، تا شاید از این طریق -به خیال خودش- با اعطای القابی اینچنین به آن مدعیان، به وظیفه انسانی و دینی خود جامه عمل بپوشاند!
دریغا و دردا؛ که عالمان و روشنفکران عصر ما هم(اعم از حوزویان و دانشگاهیان) در برابر رفتارهایی از این دست مهر سکوت بر لب زده اند و در این کارزار، میدان را برای یکه تازی مدعیانی که هر روز بر شمار آنان افزوده می گردد، فراهم آورده اند.
مسئله ای که در این میان بیش از پیش برجسته می نماید، شدت گرفتن میزان رشد این مدعیان در طول چند ساله اخیر است که رابطه ای معنادار را با روی کار آمدن دولت نهم به ذهن نگارنده متبادر می سازد. رابطه ای که معناداری آن بیشتر به جهت نوع بینش دولتیان و حامیان آنان است تا شیوه عمل آنان. دولتی که بنا به قول برخی از حامیانش، با تایید و حمایت امام عصر(عج) بر روی کار آمد! و یک روز به ناگاه، چاپلوسانی متملق -در مجمع عمومی سازمان ملل متحد- هاله ای از نور را بر گرد صورت رئیس دولتشان یافتند! روزی دیگر در جمعی که رئیس جمهور هم یکی از حاضرین در آن بود، فردی که امروز بر مسند معاونت حقوقی و پارلمانی دولت نشسته است، به عنوان رئیس دیوان محاسبات کشور، بر پشت تریبون حاضر شد و ضمن تعریف و تمجید فراوان از رئیس جمهور با ذکر خاطره ای از سفرش به سوریه، از قول یکی از مسئولین آنجا اینگونه افاضات فرمود: «اگر خداوند می خواست بعد از حضرت محمد(ص)، کس دیگری را به پیامبری برگزیند، یقینا او کسی نبود جز رئیس جمهور شما -جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد-»! البته "رحیمی" مزد این خوش خدمتی ها را نیز زود دریافت کرد. به گونه ای که تا مرز تکیه بر مسند وزارت کشور پیش رفت، هر چند که بخت چندان با او یار نبود و اما توانست -ناگزیر- ردای معاونت رئیس دولت را بر تن کند. یا زمانی هم پیش می آید که شخص رئیس دولت برای توجیه نتایج حاصل از سوء مدیریت در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی چاره ای جز تمسک به نیرویی ماوراء الطبیعی نمی یابد، که به عنوان نمونه می توان از نسبت دادن مدیریت کشور به حضرت ولی عصر(عج) در روزهایی که رشد سهمگین تورم، اعتراضات بسیاری را برانگیخته بود اشاره نمود. تا جایی که دیگر "آش" آنقدر شور شده بود که حتی صدای "آیت ا... مهدوی کنی" هم در آمد که: «آیا برنج کیلویی پنج هزار تومان هم از نتایج مدیریت امام زمان است؟» مرحوم "آیت ا... توسلی" نیز در آخرین لحظات عمر خود -با نقل خاطره ای از رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران- به انتقاد از رشد و ترویج چنین نگاههایی پرداختند و به دنبال آن "حسن روحانی" در مراسم گرامیداشت ایشان(آیت ا... توسلی) که از سوی مجمع تشخیص مصلحت نظام در مدرسه عالی "شهید مطهری" برگزار گردید، با زبان تهدید، هشدارهایی جدی را متوجه آنانی ساخت که با انجام رفتارهایی چون؛ «پهن کردن سجاده ای در هنگام نمازشان برای امام زمان، کشیدن یک ظرف غذای اضافه برای ایشان بر سر سفره و یا موکول کردن جلسات مهم به روزهای جمعه با این توجیه که تصمیم گیری های مهم در حضور امام زمان صورت پذیرد» زمینه ساز جمود فکری و مذهبی در جامعه می گردند. البته رخدادهایی از این دست بسیار است که نه در این مقال می گنجد و نه در حوصله شما. لذا با توجه به مواردی از این دست است که باید گفت: وقتی در این دوران، در بالاترین سطوح مدیریتی نظام جمهوری اسلامی ایران شاهد رخدادهایی از این دست هستیم، دیگر چه جایی برای خرده گرفتن از افراد عادی جامعه باقی می ماند؟ هنوز طنین صدای آن روحانی جوان از گوش و ذهنم بیرون نرفته است که در سجده گاهی در میان دو نماز می گفت: «هیچ برگی از درخت نمی افتد، مگر به خواست و اذن آقا امام زمان(عج)!»
براستی او کیست؟ که در طول این سالیان یا بر سر جانشینیش کشمکش است! و یا بر سر رابطه با او و حامل بودن پیامش! یک روز حکومتی بر سر کار می آورد! و دیگر روز خودش مدیریت یک دولت را بر دست می گیرد! جالب اینجاست که تا به حال چندین بار، روزگار شاهد ظهورش بوده! و جالبتر اینکه حتی گاهی بر جای "خدا" نشسته و هیچ امری خارج از "ید قدرت" او اتفاق نمی افتد(حتی افتادن برگی از یک درخت)!
از منظر نگارنده؛ چنین کسی نه تنها نمی تواند "مهدی موعود(عج)" باشد و نیست، بلکه موجودی است ساخته و پرداخته اوهام آنانی که در طول تاریخ همواره به دنبال این بوده اند که از این "نمد" برای خود "کلاهی" بسازند. اما غافل از آنکه این کلاه آنقدر گشاد است که چشمانشان را بر روی دیدن کلاهی "دنیوی" که بر سرشان می رود، بسته است. چرا که آن "موعودی" که من شناختمش بنده ای است از بندگان خدا -البته با مراتب و درجات خاصی از کمال- و طبیعتا تسلیم و پاسخگو در برابر خدا، که اگر زمانی هم، چون برخی از اجدادش دخل و تصرفی در امور طبیعی نماید، یقینا به اذن و اراده قادر متعال خواهد بود و لا غیر. لذا او نه تنها قائل به ساخت جامعه ای با عناوین علوی، مهدوی و ... نیست، بلکه خواهان ایجاد جامعه ای است که وجه مشترک جوامعی با این عناوین می باشد، تا در سایه سار آن، همگان در نهایت عدالت، آزادی، رفاه، صلح و دوستی بیاسایند. و آن جامعه چیزی نیست جز؛ "جامعه توحیدی". در نتیجه مومن شدن همه دوستداران آن حضرت به "جهانبینی توحیدی" امری است انکار ناپذیر و ضرورتی اجتناب ناپذیر.
در آخر ضمن تبریک این ایام فرخنده، با شعری از همسر و همراه همیشگی ام –فهیمه سپهری شاملو- این یادداشت را به پایان می رسانم:
من خواب دیده ام که تو آغاز می شوی / بنیانگذار سلسله ناز می شوی
بر شاخه شکسته این سرو بی رمق / با مرغکان پر شکسته هم آواز می شوی
یکشنبه 27/5/87(نیمه شعبان)